عکس های پاییزی !
سلام فاطمه ی یک سالو چهار و ماهو شانزده روزه ی من!!!
ماشالله برای خودت خانمی شدی ها . روزای شیرین با تو بودن ، چه قدر زود می گذره . فدای تو بشم که عزیز دل منی ...
![]()
یه عکس اختصاصی
شمارو نمی دونم ولی من عاشق این عکسم !!!

![]()
پنج شنبه ی دو هفته پیش ، صبح زود از خواب بیدار شدیم (طبق معمول) و با بابا میثم رفتیم پارک سر کوچه . البته بابا رفت اداره . هیشکی تو پارک نبود و پرنده به زور پر می زد! منم کلی ترسیدم و با خودم گفتم دیگه تو پاییز اونم این وقت صبح ، یادم باشه پارک نرم 

![]()

![]()

بریم ادامه ی مطلب ، بقیه عکسا اونجاست ...

این کلاه به اضافه ی یک شنل و شلوار خیلی زیبا که الان تنت نیست ، سوغاتی عمو باقری دوست پدرجونه که از چین برات آورده .دستشون درد نکنه .
![]()
این عکسارو دیروز خونه ی مادر جون ازت گرفتم . این سوئی شرت و شلوار خوشگلو مادر جون عزیز ، برات بافته . دست گلش درد نکنه . انشالله به زودی به آرزوش که سفر مکه هست برسه ...

یه توضیح دیگه : اینجا زیر زمین خونه ی مادرجون ایناست و تو این عکس مورچه رو زمین دیدی و تعجب کردی
![]()

![]()
من داشتم این سیبو می خوردم . اومدی به زور ازم گرفتیش . منم رو حساب دفعاتو گذشته که نمیخوردی و فقط رنده می کردی سیبو و بعد می دادی بیرون ، تا تهشو خوردم بعد بت دادم (همچین مادریم من !!!)

![]()
جدیدا برای عکس گرفتن ، بیشتر همکاری می کنی. مثلا یک دو سه میگی و وقتی بت میگم بخند الکی کلی می خندی ...
فـــــــــــــــــــــــــــــــــــدای خنده هات بشم عزیزم ...

![]()
وقتی از بیرون یه صداهای عجیبی بیاد یا کلا از هر چیزی تعجب کنی از این شکلکا از خودت در میاری . می میرم برات . خیلی با نمکی . کلی با این قیافت می خندم نفسم .

![]()
مامان جان من بت میگم بخند ازت عکس بندازم . منظورم یه لبخند کوچولوست . نه

![]()

![]()

![]()



عکس های پاییزی !
