عزیز دل مامان و بابا فاطمهعزیز دل مامان و بابا فاطمه، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

بوی بهشت من : فاطمه

فاطمه میگه گییییییز هورررااااا

سلام نفس مامان . شما امروز9 ماه و 25 روزه شدی . عزیز دلم معمولا صبح ها که از خواب پا می شی کارای جدید انجام می دی . امروز صبح خواستم بهت صبحانه بدم شما می خواستی دستتو بکنی تو ظرف . من گفتم جیز شما هم گفتی گیییز . 2 روز پیش هم یه بار گفته بودی گییز ولی من فکر کردم منظورت یه چیز دیگه بوده . یه کار دیگه هم دیروز انجام دادی که خدا کنه از سرت بیفته . فعلا که یکی دو بار بیشتر این کارو نکردی اونم  اینه که یه کوچولو دستتو می کنی تو مماغت البته بقیه کارایی که این شکلک بی ادب انجام می ده رو دیگه شما انجام نمی دیا راستی دو سه روز پیش برای اولین بار تنهایی تنهایی خودم بردمت حموم . سخت بود چون کسی نبود شمارو ازم بگیره و لباس تن...
1 ارديبهشت 1392

سری چهارم عکس های فاطمه کوچولو

فاطمه جونم شما علاقه ی خاصی به میز تی وی داری . همش میری جلوی میز وای میستی خصوصا اگر کارتون یا بچه ها رو نشون بده خیلی دوست داری . چند تا از عکسای نفس مامان فاطمه در حال ماشین بازی مامانی شما از بین میوه ها خیار و سیب خیلی دوست داری   ...
29 فروردين 1392

فاطمه خونه ی مادر جون رو جارو می کنه !!!

سلام به همه ی عزیزانی که از وبلاگ فاطمه دیدن می کنند و ممنون از نظراتتون سلام خاله مریم جون . فاطمه امروز یه کار جدید یاد گرفته . وقتی بهش می گم بابا کو دستاشو از هم باز می کنه میگه نی دیگه اینکه علاقه ی خاصی به جارو کردن با نپتون داره . واسه همینم مادر جون واسش یه نپتون کفشدوزکی خریده .و فاطمه مشغول جارو کردن خونه ی مادر جون ...
29 فروردين 1392

نماز خوندن فاطمه برای اولین بار

سلام عزیز مامان . امروز شما در سن 9 ماه و بیست روزگی بعضی از کارای نماز رو انجام میدی . هوراااااااااااا دستاتو به حالت قنوت بالا میاری . دستاتو می بری کنار گوشت و میاری پایین و می گی اا یعنی الله اکبر . خیلی قشنگ این کارارو انجام می دی فدات بشم . از این کارت فیلم گرفتم ولی چون تازه یاد گرفتی هنوز ازت عکس ننداختم . بعدا عکستو می زارم . دوست دارم مامانی ...
28 فروردين 1392

فاطمه جونم عید کجاها رفت ؟

سلام عزیز دلم می خوام برات از مسافرت های کوچیکی که تو عید داشتیم بگم . روز دوم عید به اتفاق بابا میثم و دایی فرزاد و مادر جون رفتیم ده . همه اومده بودن . سر خاک بابا جون منم رفتیم . ناهار خوردیم و برگشتیم . روز سوم و چهارم عید رفتیم تهران عید دیدنی فامیلای بابا میثم . یازده جا عید دیدنی کردیم تازه خیلی هارو هم نرفتیم . و شما مجموعا80000عیدی گرفتی .اونجا سوختگی پاهات شدید تر شد از بس که بغل به بغل شدی . همون جا بردیمت درمانگاه شبانه روزی دکتر گفت که دیگه با پماد و کرم سوختگی خوب نمی شی و فقط باید بازت بزاریم . منو بابا میثم خیلی غصه خوردیم . الحمدالله بعد از چند روز با کمک مادر جون و باز گذاشتن شما وروجک شیطون  که خیلی سخت ...
26 فروردين 1392

اسمتو کی انتخاب کرد ؟

سلام عسل مامان امروز می خوام برات در مورد انتخاب اسمت بنویسم . قبل از اینکه خدا تو رو به ما هدیه بده ، منو بابا میثم در مورد نی نی اینده زیاد با هم حرف می زدیم . یکی از موضوعاتی که راجع بهش با هم حرف می زدیم انتخاب اسم نی نی بود . دقیقا یادم نمیاد چرا ولی بابا میثم گفت بیا یه قراری با هم بزاریم و اونم اینکه اگر نی نی دختر شد من اسمشو میزارم و اگر پسر شد تو بزار . منم قبول کردم ولی بعدش پشیمون شدم ولی دیگه فایده ای نداشت چون قول داده بودم  و نمی شد زیر قولم بزنم مگر اینکه خودش راضی می شد وقنی خدا تورو به ما هدیه کرد ، تو هفته ی 16 ام بارداری منو بابا و مادر جون تو یه روز برفی رفتیم سونوگرافی . تا قبل از اون جنسیتت برا...
26 فروردين 1392

سال تحویل با فاطمه ی عزیز

سلام عزیز دلم . امروز می خوام برات از خاطرات عید بگم . امسال اولین سالی بود که شما تو موقع تحویل سال پیش ما بودی . پارسال این موقع تو دل مامان بودی . سال قبلش هم که اصلا نبودی . سال تحویل رفتیم خونه ی مادر جون اینا . اولین عیدی رو از دست پدر جون گرفتی و البته بالاترین مبلغ عیدی رو . پدر جون به شما 50000تومن داد و به من 50000 و به بابا 50000 و منو بابا عیدیمونو دادیم به شما .خوش به حالت . دایی فرزاد دانشجو هم 20000بهت عیدی داد . بقیه ی عیدی هارو تو یه مطلب دیگه برات می نویسم . بعدش رفتیم خونه ی مامانجون من .عسل مامان شما از طرف خانواده ی مادری اولین و فعلا تنها نوه هستی و یکه تازی می کنی . اولیین نتیجه هم هستی . نتیجه ی مامانجون...
26 فروردين 1392